|
شاپرك
|
|
سرنوشت سرنوشت))
اين سرنوشت لعنتي من و تو رو جدا ميخواد غصه نخور عزيز من حتما اين و خدا ميخواد
جدااي مون يه حكمته شايد حالا ز هم جدا باشيم بايد
شايد يه روز از اين روزا با هم طي مسيرمون يكي باشه شايد كه برگ بعدي عمرم فاصله بين ما دوتا پا شه بر نمياد كاري زدست ما بر نمياد زدست ما كاري بايد بمونيم منتظر تا كي زندگيمون با همديگه تا شه
درسته كه با هم نه همپاايم اما دلامون پيش هم گيره تا وقتي كه خداي عشق ميخوادبمون پيشم نگو ديگه ديره دلم جوونه وقتي كه چشمات با يه اشاره كوچيك وا شه وقتي نگاتو ميگيري از من دلم از هرچي عاشقي سيره
تورو خدا طاقت بيار بازم تورو خدا بمون گل نازم اخه چرا كاري كني تامن اين جوري بر ملا بشه رازم
به جون تو هنوز دوست دارم هنوز فقط تنها تواي يارم اگه بري توغصه گم ميشم ابري ميشم بهاري ميبارم
جداايمون يه حكمته شايد حالا ز هم جداباشيم بايد تورو خدا طاقت بيار بازم تورو خدا بمون گل نازم تورو خدا طاقت بيار بازم تورو خدا بمون گل نازم……
نوشته شده در یکشنبه 1387/05/27ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
هفت دست خسته پا شكسته پر مثل يه روح در بدر شدم از وقتي كه تو رفتي بدون من سفر روزا مي گذرند و شبها يه كمي طول ميكشه نور ماه از جنس ابر تصويري از غول ميكشه بعضي ها ساده ميشن مست يك باده ميشن بعضي ها با يك نگاه اسير و دل داده ميشن بعضي ها ميرن سفر بعضي ها جا مي مونن خيلي ها جمعه جمعشون بعضي ها تنها مي مونن من و دل تنگ و ترك خورده ولي كجا بريم تمومه هفتا دست بايد كه جا بريم دست اول رو بهت هديه دادم فكر نميكردم كه هفت دست بشي رنگ چشمان تو باور كردم نميومد به چشمات تااين حد پست بشي
نوشته شده در جمعه 1387/05/11ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
اخر راه منم ديگه خسته شدم از اين همه اشتي و قهر از دست اين ناز و ادا ميرم زپيشت بي خبر ميرم يه جاي دور دور يه جا كه باشه سوت و كور بدون ولي كه من بودم فقط برات سنگ صبور تو رو ميزارم و ميرم ديگه واثت نمي ميرم دلي رو كه دادم بهت اخر ازت پس ميگيرم اون روز شايد بدوني كه عاشق واقعيت كيه عاشق تو اونه كه بي رنگ و رياح و خاكيه تنهات ميزارم و ميرم ميسپرمت دست خدا خودت بموني و خودت با اون همه ناز ادا دل رو ميدم به اوني كه دل دادگي رو ميدونه با اون ميرم كه زير لب ترانه هامو بخونه
نوشته شده در جمعه 1387/05/11ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
دل ساده فكر نميكردم كه بري بگذري از من ساده فكر نمي كردم سواره شي يادت بره پياده ساده بودي دل من واثه كي مي تپيدي چقدر تو بيچاره بودي پي كي مي تپيدي حالا ديدي چه راحت به دست او شكستي همون كه هر شب تا صبح به يادش مي نشستي اشك بريز دل من براي سادگي هات غصه بخور حقته با اون دل دادگي هات
بيچاره اي دل اي دل ببين واثه كي سوختي چشماتو اي دل اي دل به رفتن كي دوختي بزار بره مثل تو –پيدا نميشه براش تو كاسه چشاتو ديگه نريز پشت پاش
نوشته شده در جمعه 1387/05/11ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
درخت عمر تكيد از درخت عمرم همه برگاي سبز و قرمز روي لبهام ديگه ننشست بعد تو خنده اي هرگز بي تو در تنها اي سوختم چشم به اسمونا دوختم بلكه يك پنجره واشه ماه تو اون پنجره باشه شب اسمون ميباره غم و غصه نه ستاره پر ميشيم از غم دوريت من و قلب پاره پاره بعد تو تنهاي تنهام دلم از زندگي سيره بي تو دل داره ميميره هي سراق تو ميگيره سخت تو تنهااي مردن دل به تنهااي سپردن ديگه بسه بي تو موندن ثانيه ها رو شمردن به كسي دل نميبندم چشم به راه تو ميمونم
تا بياي به ياد چشمات مي نويسم و ميخونم
نوشته شده در جمعه 1387/05/11ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
قطره اي چند!؟ غم چشا تو ميخرم قطره اي چنده گريه هات ؟ چنتا سبد مونده حالا از اون همه خاطره هات؟ دستام اگه خالي شدن جونم و ميكنم فدات قربوني نگات ميشم بگو چيكار كنم برات گناش و از من ميگيره وقتي ميام جلو چشاش حرفي باهام نميزنه تا حتي نشنوم صداش چي شد كه از من بريدي اون روز مگه كي و ديدي ؟ پر كشيدي از دست من با غريبه پريدي عاشق خنده هات منم بازم براي من بخند تو رو خدا وقتي ميام چشماتو روي من نبند
نوشته شده در جمعه 1387/05/11ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
رؤياي خيس
صبح انگارشد است باز بايد قارقار گوش كنم از باغ بغل چشمهايم به گمانم باز است گلهاي رز يك پارچ آب يك ليوان نيمه خالي يا شايد نيمه پر در چوبي چندتا كليد اويزان آنطرف
چندتا پله كه پايين مي رود يك جفت كفش يك جفت كفش؟ يك جفت كفش كم است صورتم كج ميكنم/ ونگاهم هيچكس اينجا نيست ميگشايم چشمهايم را باز هيچكس اينجا نيست بر مي خيزم روي آيينه منتظرم نباش/خدا حافظ اينبار تا هميشه ميدوم توي حياط ميگشايم درب تا ته كوچه كسي نيست كه نيست درب را مي بندم چفت ان را هم مي اندازم اه چه سخت خواهد شد بي رؤيا وچه نفرت انگيز ميروم توي اتاق ميشوم خيره به ايينه ميكنم باز من ان پنجره را روبه باغي كه چه سر سبز چه پر گل روزي چه هواي سردي چندتا پيك چندتا پيك چندتاپيك دگر نوش اگر ميكند داغ مرا ميكنم كيف ازاين سردي باد ورهاميشوم از هر دردي وشدم داغ بعد از آن چند ميشود روزي !!؟ روزي ؟ ميرسد يك شب !!؟ يك شب؟ آيا؟ بكندداغ نفسهايت بجاي اين چند .............................................................................. ته باغ تكيه به ديوار نشست است مردي چند ته سيگار سفيد تكه هاي كاغذ
پاره هاي چند عكس پاكتهاي خالي ميشود گم صورتش هر دم بدم پشت نفسهاي غليظ يك نفر پشت در باغ بلند ميخند د وكلاغها دلشان ميلرزد يك سقوط چند فراز ونثارش ميكنند چندتا فحش پيش پايش چندتا برگ علف ميلرزد صورتش كج ميكندونگاهش كج تر حلزوني- ارام - ارام مي خرد سر به تن سبزه سرد پير باد فراش وصداي خش- خش|| گاه كوتاه وگاهي ممتد چه نگاه سردي ميكندشان گور ميان يك حوض همچنان او در باغ چشمهاش ميخ طنابي شده است دستهايش دارد ميلرزد ميخزد بر گل ديوار زپشت ميكند مچاله سيگار به مشت ميزند داد (سودابه ي پست) ميكشد پا ميرسد پاي درخت زير طناب تنه خشك درختي كوتاه دستها رو به طناب ميخيزد اشك از چشم تر مرد فرو ميريزد رعد وبرقي مي جهد از وسط ابر سياه اسمان پر شده از ابر باصداي غرش رعد به خود مي آيم واي مرد واي مرد اه مرد ميخوردتاب ميرود پشت درخت ميخورد تاب ميرود پشت درخت ميرود پشت درخت پشت درخت باز مي ايستد تاب مرد اويزان شده از شاخ درخت صورتش كج و نگاهش كج تر حلزوني- ارام- ارام ارام ميگيرند كلاغها | برشاخ درخت من حسادت ميكنم كاش اندازه او جرات من واي رؤيا من هم شايد اه رؤيا من هم بايد يك نفر اما پيش مي ايد از ته كوچه زير باران از ميان مه پيش ميايد پيشتر مي ايد دختر زيبا كمي از پيرهنش خيس شد است چتر آبي شالي سفيد چشمها اي گيرا پر از شوق رسيدن رنگ لبخندش هر لحظه غليظ تر چندتاشاخه نرگس ميزند بر دل اب كف كوچه ميرسد پشت در باغ به در ميكوبد
وبه در ميكوبد هاي مهرداد به در ميكوبد هاي مهرداد بيا خيس شدم دخترك حال نگاهش به من است من نگاهي مي كنم ان ور در
ونگاهي ميكنم اين ور در دخترك مشت نمودست كه باز باز نگاهم ميكند من نگاهي ميكنم ان ور درزير درخت ونگاهي ميكنم اين ور در زير باران ونمي كوبد در من نميدانم چه گفتند به هم چشمهامان ميكند پرت گل نرگس را از سر در ميخورد بر تن مرد ميخورد سر قطره هاي باران از تن سرد ميشود جاري بر شاخه ي نرگس اه دخترك دارد بر ميگردد دختر زيبا پيرهنش شال سفيد چشمها اي گيرا رنگ لبخندش مثل نرگسها يش خيس شدند مثل نرگسهايش خيس شدند من تنم مي لرزد نكند رؤياي من خيس شود ميدوم توي حياط ميگشايم در تا ته كوچه كسي نيست هنوز ميدوم تا سر كوچه ميروم توي خيابان بر نميگردم نميگردم بر تا نيابم رؤيايم عليرضا ظهرابي 7/10/86
نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
هبوط وفرو افتادن غمگين است زين سبب ابر بهار نعره زنان ميگريد اه اما افسوس.... ما هنوز در خوابيم ونخواهيم فهميد كه هبوط نعره اي مي خواهد كه در اندام زمين رعشه بياندازد و در هم شكند و نخواهيم فهميد كه هبوط گريه اي ميخواهد به بلنداي زمين و اسمان اه اما افسوس...... اه اما................ اه ................... عليرضا ظهرابي داراب 20/5/1385
نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
شمعها/پروانه ها بيچاره شمعها
كه چه سرد ميسوزد
بازارشان اين روزها
هاي پروانه هاي خيره سر
حبابها ي نئون
براي شما اشكي نخواهند ريخت
هي حبابها
از كسرت پروانه ها مسرور نباشيد
كه هيچكدامشان
از عطر گل ياس
بوئي به ارث نبرده اند
و رد پايشان
بر هيچ گلبرگي نمانده است
عليرضا ظهرابي 29/5/86
نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
شکارگاه باران تازه به پايان رسيده بود وگنجشكان رد پاي باران را از روي شاخه هاي كم برگ درختان به بازي گرفته بودند وبرسرعابرها كه چترها شان را بسته بودند وكلاه بر سر نداشتند با اشارهاي تكراري در خاطرشان تداعي ميكردند كه باران تازه به پايان رسيده است ............. .......... ............... ديروز روز خوبي بود براي شكار اما تفنگ من بي فشنگ وقنداق تفنگ تو ترك خورده بود وتو مي ترسيدي از شكست ديروز در دشت دسته دسته شكار بود ومن وتو اما نگاه ميكرديم با حيرت يا حسرت......... شايد به عقابها كه به چنگ مي گرفتند و مي پريدند ولاشه خواران كه مي نشستند بي تفنگ ............... ........... ............... ديروز تو ترسيدي وامروز بر چوب متصل به دوش من ودوش تو هيچ نيست اويزان . جز حسرت اصلآ نميدانم به چه اميدي ميرويم همچنان با چوبي كه هنوز متصل است بر دوش من و دوش تو به سوي فردااي كه حاصلش فنا شدن اي كاش بود فقط ............... ........... ................ گوش كن ! امروز هم دير نيست امروز هم بگرديم اگر شكاري حتي اگر شده خرگوش كوچكي از مقابل اين شيار واز ان سوي مگسك خواهد گذشت بشكن ترس شكستن را بشكن بشكن با قنداق ترك خورده ات تا فردا نرسيده كه فردا اگر رسد ديگر هيچ نيازي نيست به اين چوب كه هست متصل به دوش من ودوش تو ونيست جز باري مضاعف كه با يد انداختش زدوش ................... ............... .................... از اينكه در سياهي فردا شب يكديگر را گم خواهيم كرد گريه ام مي گيرد گاهي فكر ميكنم كه كدام شكار زخم خورده اي يا كدام چشم تنگي اين چوب را كه يك سرش بر دوش من وبر دوش تو سر ديگرش/ گذاشت تا دستهامان نرسد به هم وحس نكني حرارت نفسهايم كه لمس نكنم لطافت موهايت وگم كنيم در سياهي فردا شب يكديگر را بدون ان كه متصل روزي بود بر دوش من و دوش تو عليرضا ظهرابي
نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
آغوش من اغوش من به غير تو راضي نميشود اين دل به نشيب است و فرازي نميشود دستان من به جز تو تمنا نميكند اين زندگي اگر تو نسازي نميشود بيهوده بوده در غياب تو من هر چه زيستم بي روي تو يك لحظه دگر زي نميشود بالا بلند سروسهي شوخ وشنگ من اين طفل دل به جز تو به بازي نميشود دست نوازشت به سرو روي من بكش كين دل به غير دست تو نازي نميشود صبرم تمام گشته وبي تاب و تب شدم اغوش من به غير تو راضي نميشود علیرضا ظهرابی
نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
سرو و مجنون
سرو قامتم
بلند بالا
سرفرازي شايسته تو بود
و سر افكندگي
واين تعظيم ابدي
قسمت من
كه مجنون توام
نوشته شده در دوشنبه 1386/06/26ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط عليرضا ظهرابي |
|
صفحه اصلي پست الکترونيک پرينت صفحه خانگي سازي ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها مرداد 1387 دی 1386 شهریور 1386 مرداد 1386
BLOGFA.COM
|